ذبيح الله صفا

710

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

خون دل ناخورده لاف پاكدامانى مزن * دامنى كآن را به خون دل نشويى پاك نيست دُردوارى گر رسد از ساقى دوران بنوش * ز آنكه صاف عيش در خمخانهء افلاك نيست خواه زاهد خواه فاسق بستهء دام تواند * نيست صيدى كآن ترا در حلقهء فتراك نيست داشت از خوبان غزالى آرزوى قتل خويش * كشتهء آن غمزهء خوبان اگر شد باك نيست * ميخانه را به صاحب دردى سپرده‌اند * هر منزلى كه هست به مردى سپرده‌اند مجنون اگر نه‌يى بره عشق پا منه * كاين راه را بباديه‌گردى سپرده‌اند بىبهره است روى بزرگان ز گرد فقر * اين گرد را بچهرهء زردى سپرده‌اند خودبين بسر نكتهء وحدت كجا رسد * اين نكته را بعاشق فردى سپرده‌اند گر سالكان راه ، غزالى ، گذشته‌اند * بهر رخ نياز تو گردى سپرده‌اند * آيا مصاحبان قديمى كجا شدند * در ما چه يافتند كه از ما جدا شدند گويى كه بود صحبت ايشان خيال و خواب * در بزم عمر جمله بخواب فنا شدند آنها كه بود كحل بصر خاك پايشان * آخر چو خاك زير قدم توتيا شدند يادى نمىكنند چو بيگانگان ز ما * گويى كه با گروه دگر آشنا شدند ما از سمند عمر گرفتيم زين عيش * ويشان دو اسبه جانب ملك بقا شدند مرغان باغ انس كه رفتند ازين قفس * يكسر مقيم كنگرهء كبريا شدند بيهوده نقد عمر غزالى مده ز كف * بنگر كه دوستان و عزيزان كجا شدند * از بزم جهان باده‌گساران همه رفتند * ما با كه نشينيم چو ياران همه رفتند نى كوهكن بىسروپا ماند و نه مجنون * از كوى جنون سلسله‌داران همه رفتند برخيز كه مانديم درين راه پياده * راهيست خطرناك و سواران همه رفتند زين شهر شهيدان تو با گريهء جانسوز * ماتم‌زده چون ابر بهاران همه رفتند از دست غمت بىسر و پايان همه مردند * با داغ وفا سينه‌فگاران همه رفتند بر حلقهء زلف تو چو ديدند گره‌ها * از سلك خرد سبحه‌شماران همه رفتند ز آن طوطى طبع تو خموشست غزالى * كآيينه‌دلان ، نكته‌گذاران ، همه رفتند